تبليغاتX
...پامير من

...پامير من

...آموختم كه "خدا" عشق است

بر حاشيه ي برگ شقايق بنويسيد

گل، تاب فشار در و ديوار ندارد...

.

.

خزان زود هنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر ، تسليت باد ...

جايت خاليست بانو...

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 16:55 توسط سحرک| |

درود بر همه ی ادم های شاد و نازنین دنیا...

امیدوارم سال 91 را به بهترین وجه ممکن اغاز کرده باشید. مثل اینکه برای بنده نوعی عادت شده که هر سال یک مدتی غایب باشم! پیشاپیش عذر خواهم... از امروز تا یک مدت "نامشخصی" شاید نتوانم حضور داشته باشم! این غیبت ام هم بخاطر بزرگترین هدفم هست. پس ناچارا باید برای  مدتی بروم... بروم تا شاید این خلوت کمی از بار سنگین دوشم را بردارد! بروم تا كمي تنها بودن و بي خيالي را ياد بگيرم!

در ضمن ديروز از مشهد الرضا برگشتم. برای همه ی شما عزیزانم دعا كردم . از خدا سلامتی و شادی تان را خواستارم. رفتم تا بلکه در دامان ضامن اهو  کمی از سیاهی های وجودم كم شود و خالص تر از قبل برگردم!!! گاهی برایم دستی به سوی اسمان بلند کنید... متشکرم.


  پ.ن: 1. اهان... توصیه می کنم البوم جدید چاوشی عزیز را گوش کنید. شاهکاری هست در نوع خود!

2. زندگی شاد را فراموش نکنید. دنیا با همه ی عظمتش در اختیار شماست. زنده باد همه ی ادم های پر انرژی دنیا...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 12:26 توسط سحرک| |

فرصت زندگی داری، بخاطرم خطر نکن

به پای این شکستِ دل، جوونیتو هدر نکن

حیفه بمونی با غمِ عشقِ منِ بی خانمون

به شعله ها نگاه بُکن منم یه شمع نیمه جون

می شناسمت ای خوب من، وابسته ایی مثل خودم

من نمی خوام درگیر این دردی بشی که من شدم

همین قدُ بهت بگم، خسته و وامونده شدم

تقدیر بی وفاییه، مهمونِ ناخونده شدم

این که بهت می گم برو، خیال نکن که راحته

بدون که بعد رفتنت، دلم فکر شکایته

نگاه بی تفاوتم ترسی از برگشتنت

خواستم بیفته از سرت، عادت دلتنگ شدنت

فرصت زندگی داری، بخاطرم خطر نکن

به پای این شکست دل، جوونیتو هدر نکن

سخته گذشتن از همو عشقی که پوچ و خالی نیست

با سرنوشت چه می شه کرد، وقتی دیگه مجالی نیست... 

سامان جلیلی/ فرصت زندگی



توصيه مي كنم اين اهنگ رو براي يك بار هم گوش كنيد...

درود بر همه ي عشاق فداكار دنيا...

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 12:21 توسط سحرک| |

دوازده ماهی کوچک/ به نیت دوازده ماه سال جدید/ برایم کنار بگذار/ خدای ابرها... خدای اب ها... خدای دریاها.../ می خواهم نهنگ خاکستری شجاعی باشم/ که امسال از اب هفت دریا بگذرم!

به به... بوهای خوبی دارد میاد! بوی بهار... بوی سبز شدن... بوی شکوفه زدن! فک کنم لذت قشنگی باشه که یه بار دیگه اول خط قرار گرفتی! اول یه اغاز دوباره. اول یه سال جدید. اول یه عالمه تصمیم ها و هدف های جدید. اول یه فصل زیبایی...! پس پیشاپیش به همه ی کسایی که مثل من همچین حسی دارند بهاری بودن را تبریک عرض می کنم! بهارتون سبز تر از همیشه، درخت های زندگی تون پر شکوفه تر از قبل...

خب به احتمال زیاد خیلی ها این روزها یا حتی این ماه اسفندی نشستند و با خودشون دو دوتا چهارتا کردند! این که در این سال 90 ای که گذشت به کدوم هدف هاشون رسیده اند؟! کدوم کارهاشون درست بوده کدوم اشتباه؟! چه تجربه های شیرین و تلخی بدست اوردند؟! در کل یه ارزیابی کامل از خودشون و زندگیشون کردند. بنده که به نوبه ی خودم از اول اسفند تو این فکرا بودم. راستشو بگم زیاد از خودم راضی نبودم تو این سالی که گذشت.خیلی از شانس های زندگیمو از دست دادم. یه چند تا از کسایی که می تونستند برام بهترین باشند رو از دست دادم. یه اعتماد بزرگ رو از دست دادم. شرایط مختلفی رو از سر گذروندم. تجربه های هم شیرین هم تلخی داشتم که گزینه دومی بیشتر از اولی بوده اما در عوضش از همین تجربه های تلخ به نتیجه های خوبی رسیدم.

می دونید بزرگترین چیزی که امسال تجربه کردم این بود که درصد زیادی از ادم ها اون چیزی نیستند که نشون می دند یا تظاهر می کنند! خیلی جالبه! موردهای مختلفی رو اینجوری دیدم. چه تو دوستام... چه فامیل... چه غریبه ها! نمی دونم چی بگم. به این پی بردم که شناخت واقعی ادم ها خیلی خیلی سخته!

اگه یکی از من بپرسه چقدر موفق بودی تو این سال 90؟ شاید بگم 40...50 درصد بیشتر موفق نبودم. نبودم اون سحری که خودم می خواستم. نبودم اون سحری که خانوادم و عزیزانم می خواستند.حیف... حیف به همه ی اون روزایی که خرابشون کردم! بی خیال دوست ندارم تاسف بخورم... دوست دارم به جای تاسف خوردن تمام انرژی مو دوباره جمع کنم و از نو بسازم روزای خوب زندگیمو. خب امسال منتظر لحظه ی سال تحویل نموندم تا تازه اون موقع شروع کنم به تصمیم گرفتن و برنامه ریزی واسه سال جدیدم، یه 2..3 هفته ایی هست که دارم فکر می کنم به سال جدیدم. یه تصمیم هایی گرفتم. یه هدف هایی رو مشخص کردم و یه مرزهایی رو برای خودم تعیین کردم. به هیچ عنوان دوست ندارم دوباره تجربه های قدیم رو از سر بگذرونم. پس باید سخت سر تر از قبل رفتار کنم و جلو برم... یه چند تا از ادم های امسالم رو از تو زندگیم حذف کردم.بعضی از خاطرات رو می خوام تو همین سال 90 جا بذارم. اینطوری هم من هم بعضی ها خیلی راحت ترند. به نظر من بعضی چیزا رو "باید" فراموش کرد. یه فراموشی اجباری. وگرنه همون چیزا پا گیرت می کنند تو گذشته ها...

اهان... باید از "یاس" مهربونم خیلی تشکر کنم. واقعا ازت سپاس گذارم عزیزم. سپاس که تو تموم لحظه های سخت امسال کنارم بودی حتی از همون راه دور. سپاس که همیشه ی همیشه پای حرفای دلم می شینی. سپاس که هستی تا من پیش غریبه ایی گریه های تنهایی مو نبرم! سپاس که از وجودت می گذاری برای قد گرفتن ارزوهای من. سپاس که هیچ وقت تنهام نذاشتی. وجود نازنیت برای من به اندازه ی دنیا ارزش داره. بدون تا اخر دنیا مدیون همه ی محبت هات هستم. متشکرم عزیزم...

و حرف اخرم: برای همه ی ادم های زندیگم و بخصوص همونی که تو صدر قرار گرفته ارزوی "عاقبت به خیری" می کنم. ارزو می کنم دستای معبودم همیشه تو دستاشون، سایه ی خانواده شون بالا سرشون، سلامتی تو چهارچوب بدنشون، و خوشبختی و خنده همراه جدایی ناپذیر تک تک لحظه های زندگیشون. امیدوارم سال 91 به اکثر ارزوها و خواسته هاتون برسید و خوشبخت ترین ادم های دنیا باشید.

من ناچیز رو هم موقع سال تحویل فراموش نکنید. دعا کنید به اون چیزایی که امسال می خوام برسم. دعا کنید امسال سال خوبی برای مردمانم و سرزمینم باشه.

فک کنم تا اخر عید نتونم بیام نت. پس از همین الان دوباره بهار و عید رو به همتون شادباش می گم و موقع سال تحویل واسه همتون ارزو می کنم. پس فعلا... تا اخر عید بدرود...

سبز می شوی/ قدت بلند می شود/ دست می کشی به سقف اسمان... به صورت لطیف افتاب/ شال گردن تو می شود نسیم/ چشم های تو با پرنده ها رفیق می شوند/ دفتر بهار برگ برگ توی دست توست/ ای نهال کوچکم سبز می شوی تو هم قدت بلند می شود!


نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 12:43 توسط سحرک| |

«ادم بمیره بهتر از اینه که خل باشه و فک کنه سالمه» پسر که این حرف را به مادر می زند، دردناکی فیلم به اوجش می رسد. فیلمی که تلخیِ واقعی داستان زندگی خانواده ای تنگدست و کارگر که دختری دم بخت  اما فلج هم در خانه دارند را بی رحمانه توی صورتمان می زند. رقت باری فیلم بیش از همه به شخصیت مادر( بابازی استادانه فاطمه معتمد اریا) وابسته است. کسی که مظلومانه و ابلهانه نمی خواهد به سرنوشت بیچاره زندگیشان تن بدهد و فکر می کند اگر دخترش روی خودش اسم علیل بودن را نگذارد و اگر قسطی یک کاناپه بزرگ و شکلاتی رنگ برای وسط هال بخرند که دل خواستگار (که پارسا پیروزفر با چهره ای متفاوت بازی اش می کند) را بدست بیاورند، تمام مشکلات شان حل می شود.با این حال دست اخر کارگردان دلش نمی اید قصه را به همان سنگینی متن اصلی اش-که فیلم از ان اقتباس شده- تمام کند. زیرکانه از علاقه دیوانه وار راوی سرما خورده اش(پسر خانواده با بازی خوب صابر ابر) به سینما استفاده می کند و مرز بین واقعیت و رویا می نوردد تا ضرب ان همه تلخی را بگیرد و گرنه فیلم می توانست جایی که پسر به مادرش پیشنهاد می کند بعد از یک شام خوب دسته جمعی، شیر گاز را باز کنند و بخوابند، تمام شود...

"اینجا بدون من" سومین فیلم بلند بهرام توکلی ست. فیلم از روی نمایشنامه «باغ وحش شیشه ای» تنسی ویلیامز اقتباس شده و غیر از پایان بندی تقریبا به متن وفادار مانده.

با همه اینها "اینجا بدون من" حتما ارزش تماشا دارد... یه خصوص که نگار جواهریان یک بار دیگر در نقش دخترکی معصوم، ساکت و این بار ترحم انگیز همچنان باور پذیر است. وای که من خود شخصا دارم کم کم عاشق این دختر می شوم.با وجود سن کم اش کارنامه ی درخشانی برای خود دست و پا کرده.

حتما توصیه می کنم این فیلم را ببینید تا اخر سال خوبی رو تجربه کنید...!!!


نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 16:37 توسط سحرک| |

نمی دانم تنها من اینگونه هستم یا کسی نیز مانند من هست؟! اینکه دلت پر شود از حرف... حرف های نگفته... همینطور واژه روی واژه در قلبت تلنبار شود و بعد یکهو ببینی کوهی از نگفتنی ها در دلت پدیدار شده. باز تا اینجایش کمی قابل تحمل است... امان از بعدِ ان! امان از اینکه کسی نباشد تا برایش از این حرف های انبار شده قصه کنی. هر چه دور و برت را نگاه می کنی کسش را نمی یابی... کسی که رازدار باشد،کسی که جنس حرف هایت را بفهمد! یک به یک اسم ها را در ذهنت مرور می کنی... این نه... ان فلانی هم نه... ان یکی که اصلا... و ....! و اینگونه سنگینی دلت بیشتر می شود.

از قدیم می گویند ادم بهترین دوستش را در دوره ی مدرسه و بخصوص دبیرستان پیدا می کند. یادم می اید سال های دبیرستان خیلی تلاش کردم تا یکی را انتخاب کنم و انتخاب شوم برای اغاز یک دوستی  بلند مدت اما... حال که  از ان سال های دبیرستان  گذشته می فهمم موفق به دستیابی به همچین دوستی نشدم!!! البته معصومه نامی بود. از همان سال اول دبیرستان کما بیش زیر نظرش داشتم.همکلاس نبودیم اما شانس زد و سال دوم هر دو رشته ی ریاضی را انتخاب کردیم و افتادیم در یک کلاس و این شد که دوستی من و معصومه اغاز شد. دوستی که ما را 3 سال وادار کرد تا به هر نحوی شده خود را در یک کلاس بندازیم تا از هم جدا نشویم. یادم می اید همیشه انتهای کلاس می نشستیم. شری بودیم برای خودمان! معصومه زرنگ تر از من بود. یک دختر نسبتا ارام و درسخوان و من یک دختر شر و شلوغ و متوسط... چیزی نبود که از یکدیگر مخفی کرده باشیم. پیش دانشگاهی مان که تمام شد بر حسب شرایط فاصله ی بین ما کمی بیشتر شد! او همان ماه بعد از اتمام مدرسه راهی کارگاه خیاطی شد و من مشغول ادامه درس. خیلی افسوس خوردم که درسش را ادامه نداد و ان هوش بی نظیرش را کنج مغزش گذاشت تا خاک بخورد!!! درست از همان اتمام مدرسه مان که من به کمک و دوستی او خیلی احتیاج داشتم فاصله مان بیشتر و بیشتر شد. تقصیر هر دویمان بود. او سخت مشغول کار و من مشغول درس! هرچند هنوزم در یک شهر زندگی می کنیم اما زیاد از او خبری به من نمی رسد. پاییز امسال نیز به جمع متاهل های محترم پیوست و نامزد کرد!

خلاصه این از معصومه ی ما... پس در نتیجه دیگر کسی نیست که بخواهم با او کمی از بار دلم را قسمت کنم. شاید دور و برم ادم های زیادی باشد اما می دانم هیچ کدامشان حرف دلم را نمی خوانند.

"تنهایی را دوست دارم. حرف های دلم را با غریبه نگفتن، دوست دارم. راز ها را در دلم جمع کردن، دوست دارم. عشق را در دلم نگه داشتن تا دست ناعشق نیفتد، دوست دارم. گریه های توام با تنهایی ام را دوست دارم. خنده هایم در کنار تنهایی را دوست دارم. فکر کردن به اندیشه هایم در سکوت را دوست دارم... من عاشق سکوت تنهایی ام... مدت هاست که همخانه ی دلم شده است. خوشحالم که در دل چیزی دارم که هیچ گاه رهایم نمی کند.

ناراحت نیستم. به هیچ عنوان ناراحت نیستم که حرف هایم را در پس در بزرگ قلبم زندانی کرده ام. شاید تقدیر این را می خواهد... ولی با این حال همیشه امیدوار بوده ام و هستم و خواهم بود برای یافتن کسی که سکوت نگاهم را بخواند، حرف هایم را لمس کند و تنهایی ام را دوست بدارد. امیدوارم چون معبودم به من یاد داده است "امید" بزرگترین سرمایه ام است.

من از معبودم راضی ام. از داشته ها و نداشته هایم شکرگزارم، به سلامت بودنم افتخار می کنم و از این که معبود عشق، این عشق و زندگی کوچک را به من عطا کرده مسرور و سپاسگزارم..."

زندگی پر هست از حرف های نگفته... مواظب حرف های نگفته تان باشید...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 10:42 توسط سحرک| |

گاهی در میان همه ی اشفتگی هایت، دلتنگی هایت، سرخوردگی هایت...

گاهی در میان همه ی سردرگمی هایت، چیزی یا کسی حباب شک و ترس هایت را می ترکاند:

" تاریک ترین زمان شب، نزدیک ترین زمان به سپیده ی صبح است! " 

و اینگونه دوباره "جان" می گیری...

برای زندگی کردن "زندگی"...!!!


پ.ن: مثل درخت، ارام و صبور و پر غرور... بهار نزدیک است، شکوه زمستان را پاس بدار...


نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 12:6 توسط سحرک| |

تمام سر تا سر دیروز رو تو راهروی بیمارستان سپری کردم. تنها برای نهار برگشتم خونه و دوباره بعد از مرتب کردن خونه به بیمارستان برگشتم. از همان صبح تسبیحم رو از گردنم در اورده بودم و تو دستم صلوات می گفتم...

هیچ وقت نمی دونستم عمه شدن هم استرس داره!!! دیروز که از استرس مردم و زنده شدم. بیشتر نگران زن داداش بودم. هی اب می خوردم و دوباره صلوات می گفتم. چقدر هم تو دلم نذر به گردن گرفتم!!!

خلاصه... دیروز ساعت 4 بعد از ظهر "عمه" شدم! وای هنوزم باورم نمی شه... اون موقع که اجازه ندادند اما ساعت 6 به هزار جور کلک اقای نگهبان بخش رو دور زدم و رفتم طبقه بالا تا هم زن دادا رو ببینم هم نی نی کوچولوم رو...

و... لحظه ی موعود فرا رسید. اصلا باورم نمی شد دارم می بینمش!!! واااااای خدا جونم،چقدر کوچولو موچولو و ناز بود. خانم پرستاره زن دادا رو نشوند رو ویلچر و به منم گفت نی نی رو که رو تخت مخصوص نوزادا گذاشته بودند رو بیارم. و با هم رفتیم و وارد بخش شدیم. اتاق زن دادا رو تعیین کردند. بعد گفتند بچه رو بیارین تا قد و وزنش رو بگیریم. منم سریع گفتم من می برمش... باورم نمی شه اولین نفری که پریا کوچولو رو بغل کرد خودم بودم. حتی هنوز مادرش هم بغلش نکرده بود. یه روزی به پریا خواهم گفت که اولین بار در اغوش من جای گرفته...

وقتی تو بغلم بود و داشتم می بردم سمت اتاق قد و وزن، قلبم داشت تند تند می زد... خیلی خوشحال بودم. بیش از اندازه! تو اتاق مجبور شدم یه چند دقیقه ایی صبر کنم تا فرد مسئولش بیاد. منم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم با پریا کوچولو صحبت کردن... وقتی صحبت می کردم ساکت می شد. چشاش باز بود... نگام می کرد. یه جوری احساس می کردم داره به حرفام گوش می ده. تا صحبت کردنم قطع شد شروع کرد به گریه کردن... حتی گریه کردنشم دوست داشتم. وای خدا جون شکرت... هزار مرتبه شکرت که بهم این لطف رو کردی که عمه بودن رو تجربه کنم...

دیروز تو بیمارستان موقعی که خبر دادند نی نی بدنیا اومده ناخداگاه گریه ام گرفت، یه گریه به شیرینی یه خنده... دختر عمه ام خندش گرفته بود. می گفت دیوونه به جای اینکه بخندی داری گریه می کنی. حتی مامان هم گریه اش گرفته بود. قربون "امام حسن(ع)" برم... دیروز حاجتمو داد... فداش بشم.

... خب... از این به بعد حرفای زیادی برای گفتن است. از پریا و عشق جدید من... در اولین فرصت یه عکس از این فرشته ی کوچولوم می ذارم...


نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 16:41 توسط سحرک| |